بازگشودن به آن سوی این پرده حائل
« می خواهم با اردشیر مصاحبه کنم و فاش میگویم که " گفت و گو " حتی یک گپ ساده با اردشیر معضل بزرگی است، چه برسد به مصاحبه که نوعی رودررویی است با یک اردوگاه فکری و نظریه رسمی که او درباره کاریکاتور دارد. باری، هر چه هست، یک سوال پیچیده و بزرگ وجود دارد که به نظر می رسد او پاسخ آن را به سختی دهد، هر چند طراوت و شادابی و سر زندگی در او هم هست!»
هنوز کار می کنید؟[صدای اوست که می پرسد]
بله،و خیلی زیاد......
اردشیر را به خاطر می آورم.از آنجا و آن طور و آن طرف این پرده حائل...دیری است سال های دراز غربت او سپری شده،از پس گردش شبانه روزی کره زمین با اقیانوس ها و افق هایش.
او همواره و همیشه به شدت کم و کوتاه حرف می زند. شاید یک کلمه برای تایید یا چیزی شبیه آن.شاید هم تکذیب به نشان غضب یا تمایل به تحقیر و یا تسکین و تسلی.
عیدتون مبارک... [باز هم صدای اوست،در پی تماس های تلفنی مکرر به مناسب نوروز و بهار! ]
کلمات برای اردشیر می توانند یک صوت یا یک صدا،به آرامی نفس کشیدنی آرام در پاسخی مبهم باشند،شاید هم به تندی یک سرفه در پاسخ به آنچه برای او یک سخنرانی کشدار می نماید.کلمات برای اردشیر می توانند یک سکوت باشند،آن هم سکوتی منجمد و فشرده،مثل بغضی فروخورده.در کنار او،بیشتر کسان دیگر حرف می زنند و خاطرات پراکنده سرک می کشند.شاید اردشیر تو را آزاد می گذارد تا او را آنطور بفهمی که می خواهی،مثل طرح هایش،مبهم و گستاخ.شاید همین دلیل «کاریکاتوریست» بودن اوست.
کارهایتان را در «گل آقا» می بینم...هنوز دارید کار می کنید؟
اوست که می گوید و من هستم که اردشیر را به خاطر می آورم.یک هم ولایتی فرهیخته باعث و بانی شد تا من خردسال به نمایشگاه او بروم،در تالار«قندریز» با ورودی پله خور و دیوار گونی پوش.اردشیر درست آنجا ایستاده،در برابر نگاه من که دارم شکل می گیرم و او نیز که دارد رهروانش را پیدا می کند.
آقای محصص!به خاطر می آورید شب نمایشگاه و کارهای عکس گرفته و با مقیاس بزرگ چاپ شده روی چارچوب های بی قاب را؟
آها!
و احمد شاملوی بزرگ و همسرش آیدا...
آره!
مانع بزرگ،یعنی سکوت ممتد و همیشگی لجباز،آنجا است.هرچند او با سکوت،چیزی را پنهان نمی کند و این کار او از روی سیاست نیست تا مثلا لو نرود یا...سکوت به او تشخص می دهد.او یک آدم بسیار ساکت است،مثل یک مجسمه و یا یک مومیایی.سکوت او عجیب و غریب می نماید.او حرف هم می زند-برای خودش-بی مقدمه و بی توجه به پرسشگر.
حرکات،رفتار و نگاه او پر معنی است و صدای نفس کشیدن او و کیفیت خاصی که به حرف زدن می دهد.سخن او سخن یک مراد،یک آغازگر است.چون به او وقار می دهد و تو ناگزیر هستی که او را رعایت کنی. من داد سخن می دهم،با تلفن در دست برای او که می شنود.
ای اردشیر بزرگ!نمی دانی جوان ها چه شوری به تو دارند.تو را دارند پیدا می کنند،مثل من در نوجوانی که در خیابان پشت یک کافه،هنوز ایستاده ام تا بیرون بیایی و کارهای من را ببینی...
قربان شما!
و من می گویم تو در میکده ای به وسعت کهکشان،جام به دست گرفته ای!
لطف سرکار عالی زیاد
آقای محصص دارید کار می کنید؟
بله،بله.
نفس می کشد.چند اسم می گویم که به خاطر نمی آورد،تا یک اسم...جواد مجابی.
جواد مجابی این جا نیست،در لندن است.
با خواهرتان حرف می زدم،ایراندخت.در بزرگداشت او سخنرانی کردم.به او گفتم که خواهر بزرگ هنر کاریکاتور است.
بله...لطف سرکار...
من بااین حرف ایراندخت که می گفت اردشیر،اردشیرشد چون حقوق خواند و دانشکده هنر ندید کاملا موافق هستم. دانشکده هنر،دانسته ها و تجربیات است.هنر به خصوص طنز، درخشش بی محابای یک اخگر است.شاید هم از یک اجاق به خاکستر نشسته و مرده حرف می زنم.
اردشیر،از ستایش تو باز نمی ایستم. در تمام سخنانم از تو به عنوان آغازگر و نیمای کاریکاتور نام برده ام.
لطف سرکار...
نه این که نوابغ تشنه ستایش باشند،ولی اردشیر شایسته ستایش است.در گروه او یک ته تغاری بودم که می پلکیدم،در دفتر اردشیر و دکتر جواد مجابی-دردفتر نشریه«جهان نو»،در دفتر«خوشه»،در خیابان ها،پرسه زنان،تیز،شوخ و پرسشگر.
پرویز شاپور ستایشگر عمیق او بود. اردشیر خود را مافوق و رئیس می دانست. روزی جرات کردم پشت میز او بنشینم و طراحی کنم، چهره احمد شاملو را. شاپور با چهره ای غضبناک گفت: شبیه عکس اوست. خواهر اردشیر می گف: رابطه اردشیر با پرویز شاپور بسیار عمیق بود. آنها از مجله توفیق با هم آشنا شدند. روزی تا دفتر نشریه خوشه با پرویز شاپور راه می رفتم. هر دو ساکت بودیم تا این که شاپور گفت: اردشیر فرق می کند او خیلی بزرگ است. اردشیر هنرمند بزرگی است.
با صدای خفه می گوید:
چقدر کار می کنید؟ هنوز مشغولید؟
خیلی زیاد کار می کنم . من خود را پیرو شما می دانم.
[برایش از کارهایم می گویم، از بچه های گل آقا، خانه کاریکاتور، کیهان کاریکاتور، بچه های دیگر.]
همه جا را پر کرده اند.
کی؟ کی؟
کاریکاتوریست های جوان !
[ با سرخوشی می خندد و احساس می کنم که سر حال است. می پرسم :]
شما هم زیاد کار می کنید؟
بله، بله.
او هنوز خیلی عمیق در خودشیفتگی اش خوش نشسته، به سنگینی، بدانسان که آن روزها در دفتر خودش و جواد مجابی یا در دفتر مجله های روشنفکری، همانقدر ناآشنا...
محصص بی اعتنا به سوال ها، تشویق هاو تحسین های بسیاری که از او می شد، به نقطه ای می نگریست و چون یک رب النوع هراسناک می نمود. با هیکلی لاغر، لب های گوشتی و آویزان، لبخند کمرنگ، عینک ته استکانی، سر طاس، نگاه گیج و مبهم و حالت حرف زدن یک ناز پرورده.

کارهایتان را برایم بفرستید....
[از فکر اینکه هنوز این کار را نکرده ام، از شرم داغ می شوم.]
همیشه در دفترش کارهای من را می دید. طرحی را نشان می دادم که یک شمشیر در بدن شخصی فرو رفته وپرنده ای روی آن نشسته است. می پرسید چرا شمشیر خونی نیست؟!
می گفتم: امتحانش مجانی است. یک شمشیر در بدن خودتان فرو کنید، ببینید خونی می شود یا نه.
یا در مورد کار دیگری می گفت: چهره این پرسوناژ آن قدر بیان حماقت بشری است که به او می آید دچار این مضحکه شده باشد.
و یا می گفت: در این طرح، تابلو را کامل سیاه کنید. این جا بود که رابطه میان چیزها برای من کشف می شد، رابطه میان پرسوناژ، موضوع و بیان تصویری طرح. همه اینها و همراه آن، اردشیر، که حالا برایم آن سوی پرده حائل است.
در نیویورک من و برادرم را با آسانسور به بالای طبقات یکی از ساختمانهای بلند شهر برد، شهری که به گفته شاعری اسپانیایی آدم داخل سلولهای قوطی کبریتی آن محبوس می شود. او ما را تا دم آپارتمان خود برد و سپس دستور داد به در ورودی ساختمان برگردیم و منتظر بمانیم!
در این سوی تلفن، سنگینی خودشیفتگی اردشیر محصص را احساس می کنم که شاید برای اولازم است، برای پهلوانی که بی باک و حتی بی کله بود، با کاریکاتور خون چکان 28 مردادش.
او معنای ترس را نمی فهمید و به قول دکتر مجابی، اگر ترس را برای او معنا هم می کردی، باز نمی فهمید. دکتر مجابی می گفت در خانه اردشیر کاریکاتورهایی بود که اگر لو می رفت، شاه او را اعدام می کرد. [ از محصص درباره آن روزها می پرسم. ]
مرده شوی رژیم شاه را ببرند.
[ او زندگی در نیویورک را چنین توصیف می کند:]
[ ....] و مشتری های مریض ... تهوع آور! بر عکس اروپا، برعکس پاریس و کافه هایش، کیک شکلاتی و نگاه به خیابان و عابران و جریان زندگی.
به اردشیر می گویم او از همان اوایل به ما می آموخت که از استاین برگ بگذریم، از شاوال و فرانسوی ها هم. همچنین از شاگال و سوررئالیست ها. کاری به کار اکسپرسیونیست ها نداشته باشیم و برسیم به یک بیان شخصی و حتی ناشیانه، ولی شخصی!
بله ....مثل شاپور خان.
[پرویز شاپور را می گفتو در نیویورک کلاه بزرگ کپی روی سرش می گذاشت.]
این کافه را دست دارم، مثل پاریس.
[یاد فیلم «پاریس می سوزد» افتادم. نوشابه غیرالکلی خوردیم. چیزی شبیه آب میوه با قهوه و کیک که برادرم میز را حساب کرد.]
اردشیر گفت: ببینید آقای شهیدی، من اینطوری هستم. اصلا سیگار نمی کشم، ولی اگر یک پاکت سیگار پیدا کنم، تما سیگارها را پشت سر هم می کشم و تمام می کنم!
برادرم می گفت: همه اش می رود سینما. صبح ها اردشیر محصص همه اش سینما است.
برادرم درباره فعالیت هنری او گفت: ظاهرا نمایشگاه اخیر محصص خوب فروش نکرده است.
خود اردشیر سال ها پیش به من گفت: در امریکا کار بازاری را زیاد می خرند، ولی کار خوب را نه.
من می گفتم: اردشیر خوب می داند چه کاری را می خرند و چه کاری را نه!
محصص از برادرم و همسر پزشکش که به او در جراحی چشمهایش کمک کردند تشکر کرد: چشمهایم خوب شده اند حتی سایه برگ ها را هم می بینم!
اولین نمایشگاه اردشیر محصص یک مانیفست بود، یک اندیشه جدید و سخنی تازه درباره کاریکاتور: «کاریکاتور یک هنر رپرتاژ است؛ یک وقایع نگاری است. من آنچه را می کشم که می بینم. به نظر من کاریکاورها، اسناد یک عصرند، همچنان که مدارک رسمی، اعلامیه های دولتی و گزارش های پارلمانی چنین هستند» محصص آثار کوچک را عکس گرفت و بزرگ کرد و چسباند روی چارچوب بی قاب و آنها را بر دیوارهای گونی پوش خیلی ساده چسباند. رفته بودم به میمنت ظهور مولود جدید او، کاریکاتور، با او روبوسی کنم. نمایشگاهی که نه فقط آویختن اثر روی دیوار، بلکه فهمیدن مفهوم نمایشگاه و کار نمایشگاهی بود.
هنوز فکر می کنید جایگاه هنر کاریکاتور در روزنامه است؟
بله ، بله.
و کاریکاتور ها اسناد رسمی اعصارند؟
البته، البته.
گفت گوی من با آن سوی پرده حائل ، پر از خاطره و راز است. باید از نوع خنده اش بدانم که سرحال است و سوال خود را مثل سنگی در تاریکی رها کنم تا اگر صدای تالا آمد، آن وقت ...
آقای شهیدی، از برادرت و همسرش چه خبر؟
خوب هستند، لازم باشد هر وقت کاری داشته باشید خدمتتان می آیند.
آها لطف سرکار!
تصویرش را مثل تکه های پراکنده ای از درون ژرفای ذهن پیدا می کنم و کنار هم می چسبانم تا او را خلق کنم. شاید این خیلی واقعی تر از اردشیر محصصی باشد که در یک مصاحبه منعکس می شود.
شما این کاریکاتورها را خیلی سریع می کشید؟
بله ، بله!
به نظر می رسد این کاریکاتورها در زمان کوتاهی کشیده شده باشند؟
خب بله ، همین طور است.
یعنی شما این کاریکاتور ها را خیلی کوچک طراحی می کنید؟
بله ، البته.
عجب!
اردشیر محصص با پیراهن و شلوار ساده بدون فکل و کراوات با حالتی غیر رسمی و خودمانی با هیجان راجع به کارهایش توضیح می دهد. نمایشگاه کارهایش بود. اغلب بازدیدکنندگان طرح مردی را که چاکرانه داشت دست مصنوعی قلاب شکل را می بوسید دوست داشتند. یک طرح دیگر خبلی خنده دار بود و اندکی رک گو و شاید هم بی ادبانه. یک خانم به شدت خندید و همه سر برگرداندند و با حیرت و سرزنش به او نگاه کردند. کاریکاتور هنر جدی ای شده بود و سوال ها از اردشیر محصص، مدام تکرار می شد. اغلب از کوچک بودن کارها می پرسیدند، هر چند اهمیتی ندارد یک کاریکاتور کوچک یا بزرگ باشد.
او در کافه نادری کارهایش را بزرگ می کشید و از آنها عکس می گرفت و کوچک چاپ می کرد. او به رهرو جوان که من بودم ، شخصیت می داد که هنر چون عشق و حقیقت، امری مقدس است. یادم می آید در مسابقه «فریاد سیاه» که هفته نامه «افریقای جوان» برپا کرد برنده شد. او سیاهپوستی را کشیده بود که از فریاد منفجر شده بود. چندی بعد این مجله از اردشیر خواست که همگام با سیاست های آنها در آنجا مشغول به کار شود ولی نپذیرفت.
اردشیر به شدت تنها است و با کسی دوستی می کند که چون خود او ستایشگر خویش باشد. خواهرش از کودکی او می گفت که دوست داشت قصه های شاهنامه را گوش دهد. بچه سال بود که سوار بر اسب چوبی می شد و خود را با آهنگ شعر شاهنامه ، پیچ و تاب می داد: که گفتت برو دست رستم ببند/ نبندد مرا دست، چرخ بلند.
سوال می کنم: آقای محصص، شما «نظامی ها» را دوست داشتید...
نظامی ها غرور ملی دارند. در کودکی می خواستم نظامی باشم ...توپ، تانک! می خواهم سوال کنم که آیا حسرت زدگی جایش را در کاریکاتور باز می کند؟ ولی سوالم را فرو می خورم و صبر می کنم او خسته است. قطعه ای، طنزی یا شعری را برایش می خوانم تا او را احساس کنم، آن قدر که نیویورک را او به من نشان داد. او تفسیر سکوت است!
ممکن است به سوال اهمیتی ندهد، صورتش ا برگرداند. شانه بالا بیندازد و فقط نگاه کند یا پ.زخند بزند. شاید هم لب ورچیند، چطور می شود اینها را گفت؟!
اردشیر محصص کار بازاری نکرد، هر چند که می دانست: « فرهنگ فرتوت و منحط دنیای ما، مفهوم پهلوانی را درک نمی کند»*
* جمله ای از گابریل گارسیا مارکز، نویسنده امریکای لاتین.